تبليغاتX
خدای تبعید شده

خدای تبعید شده

مهم این است که به شعر تعلق داشته باشی

 

آموختم که....

اول عیدتون مبارک و نماز و روزه هاتون قبول ...بعد از مدتها که اومدم خوشحالم چون فکر میکنم توی این مدتی که نبودم تونستم خیلی تغییر بکنم ...توی دانشگاه هم قبول شدم که جزء یکی ازآرزوهام بودهر چند از شما دور میشم ولی میدونم که توی این دنیای مجازی میبینمتون....این دفعه دلم میخواست واسه اومدن از خودم حرفی تازه داشته باشم ...اما هر چی نگاه میکنم میبینم که همه چیز رو از شما ها یاد گرفتم !!! پس مجبور شدم یکی از حرف های خوبتون رو بنویسم.. ... شاید بعضی ها این چیز ها رو یادشون رفته باشه... دوستتون دارم و همیشه به یادتون هستم...

سه چیز را بیاموز...برو٬ و رفتن را بیاموز....وقتی رفتن آموختی دویدن بیاموز و دویدن که آموختی پرواز را 
راه رفتن بیاموز٬ زیرا راه هایی که میروی جزِِیی از تو میشوند و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه میکند.....
دویدن بیاموز ٬ چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که عجله کنی دیر ....
پرواز را یاد بگیر ٬...نه برای این که از زمین جدا باشی !! برای آنکه به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی....
من راه رفتن را از یک سنگ...دویدن را از کرم خاکی و پرواز را از درخت آموختم...!!!!
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند...
پلنگان دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند ....
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آنرا به فراموشی سپرده بودند...
اما سنگی که درد سکون را چشیده بود رفتن را می شناخت..و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود از پرواز بسیار می دانست ....

آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت...!

وقتی رفتن آموختی دویدن بیاموز و دویدن که آموختی پرواز را...راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری دویدن بیاموز زیرا چه بهتر است که از خودت تا خدا بدوی و پرواز را بیاموز زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی...!!!


چهارشنبه 10 مهر1387 |

 

شب زده.....

پریشان خیالی هایم را برایتان می نویسم تا بدانید که چیزی برای پر کردن گوش ها و مشغولی ذهن هاتان ندارم...

 

(اسمم را به سان غلط های دفترتان تنها از چند خطی که نوشته اید پاک کنید و بخندید همچون دخترکان خردسالی که معنای درد را نمی فهمند و پسرانی که هنوز روی لبه تیغ قدم نزده اند....چه ترس از نبودن نام؟...
اینجا همیشه شب است و من روی سایه ها راه میروم اینجا به جای گنجشکان حیاط برای دانه ها گنجشک می پاشند...!!!
از بام خانه ها به جای کبوتران سپید ناله پر میزند و به جای باران از ناودان ها اشک...
دلم برای اوستا تنگ است و گاهی برای خورشید ....طلوع و غروبی نیست ...اینجا همیشه شب است....)

بابت دیر اومدنم....معذرت و معذرت و معذرت.....( شرمنده همگی علی الخصوص بعضی ها )
بابت تبریکات عید و دعوت نامه هاتون یه دنیا ممنون و تشکر و تشکر ....و هزاران بار دیگه تشکر
و بابت عید بعد از کلی تآخیر... تبریک و شادباش و آرزوهای رنگی....

اومدم بگم چرا دیر اومدم و شاید حالا حالا ها نیام ( هر چند که واسه بچه های انجمن دلم یه ذره شده....)می دونید گاهی لازمه آدم اونقدر از دیگرون فاصله بگیره تا بتونه خودشو ببینه....راستش منم دارم سعی میکنم تا خودمو ببینم و اگه تونستم تغییری برای بهتر شدن کنم....اما
مطمئن باشید این دور شدن هرگز به معنی دور شدن دوستام از قلبم نیست چون دوستای من تویقلبم نیستن بلکه اونا خود قلبم هستند..!! و من هرگز بدون قلبم زنده نخواهم بود.....!
دوستتون دارم و امیدوارم هر جا که هستید شاد و خوشبخت باشید....

مطمئن باشید غمی ندارم و خوشبخت خوشبختم خوشبخت تر از اونی که فکر کنید و فقط یه خودشناسی کوچیکه همین...

دوست داشتم واسه بعد از این همه تاخیر یه آپ خوب بذارم که انگار نمیشه واسه همین شعرای قبلیمو میذارم هر چند پر اشکال هستند.....به بزرگی خودتون بخشید.........
خدانگهدارتون تا یه روز خوب دیگه واسه من که با شما باشم.....
البته یه قافیش ایراد داره....

از این جهنم سوزان شراره می بارد

تمام بغض گلویم دوباره می بارد

گمان نکن که من آتشفشان خاموشم

همیشه از دل باران گدازه می بارد....

*******************

تصمیم گرفتم که چو کودک باشم

دلخوش به سکوت با عروسک باشم

قربانی این همه دروغ نیرنگ و ریا

آرام و صبورهمچو پوپک باشم

گویند که روزی ز گلویم سوتک

با زندگیم صدای سوتک باشم

هر چند که یک خدای تبعید شده

بر روی زمین خدای کوچک باشم.....


پنجشنبه 22 فروردین1387 |

 

یاد یاران سفر کرده به خیر.....

"من فکر می کنم

هرگز نبوده قلب من این گونه گرم وسرخ

احساس می کنم در بد ترین دقایق این شام مرگزای

چندین هزار چشمه خورشید در دلم

می جوشد از یقین

احساس می کنم درهر کناروگوشه این شوره زار یاس

چندین هزار جنگل شاداب ناگهان

می روید از زمین

آه ای یقین گمشده،ای ماهی گریز

در برکه های اینه لغزیده تو به تو

من آبگیر صافیم، اینک به سحر عشق

از برکه های آینه راهی به من بجو

من فکر می کنم

هرگز نبوده دست من این سان بزرگ و شاد

احساس میکنم در چشم من به آبشر چشم سرخ گون

خورشید بی غروب سرودی کشد نفس

احساس می کنم در هر رگم به هر تپش قلب من کنون

بیدار باش قافله ای می زند جرس

آمد شبی برهنه ام از در چو روح آب

در سینه اش دو ماهی و در دستش آینه

گیسوی او خزه بو چون خزه به هم

من بانگ برکشیدم از آستان یاس

آه ای یقین یافته،بازت نمی نهم"

این جایم

بر تلی از خاکستر

و به فریب هر صدای دور

دستمال سرخ دلم را تکان میدهم....."

زنده یاد حسین پناهی

نمیدونم چی شد یاد حسین پناهی افتادم شاید واسه دلتنگیام باشه اما امروز که روز عید هست رو براش دعا میکنم و امیدوارم روحش شاد باشه.....


جمعه 30 آذر1386 |

 

برای کوچ پرستویی می نویسم ....

با سلام.....

دیروز روزی بود که از پرستویی تجلیل می کردند که کوچ کرده بود به سوی راهی که در پیش داشت و
بهاری که در دوردست ها در انتظارش بود....

من روز سفرش هیچ چیز به ذهنم نمی رسید تا بهش بگم ...حتی باور نمی کردم به این زودی کوچ کنه ... همیشه پاییز رو دوست داشتم اما دیگه دوستش ندارم... آخه یکی گفت: "پرستوها همیشه توی پاییز کوچ می کنند!!! "

 و امروز دلم می خواست بود تا بهش می گفتم که چقدر بهش احتیاج دارم و باید پرواز رو از اون یاد می گرفتم...بهش می گفتم که من کوچ کردن مثل تو رو بلد نیستم و می ترسم از روزی که توشه سفرم خالی باشه برای چنین کوچی طولانی ......

گرچه زیاد نمی شناختمش ولی اون بهم یادآوری کرد که بالاخره روزی پرستو ها کوچ میکنند و ممکنه مثل خودش منو این همه غافلگیر کنند و من باز هم اون چیزهایی رو که باید ازشون یاد نگرفته باشم ....

حالا میخوام به تموم پرستوهایی که کوچ نکردند و انشالله که سالیان سال در کنارم میمونند بگم که تک تکتون رو دوست دارم و میخوام کمکم کنید تا پرواز رو پرواز همیشگی در اوج آسمون رو یاد بگیرم.....

یادش گرامی و روحش شاد...

 


دوشنبه 21 آبان1386 |

 

قمار شعر و تنهایی........

 

سلام به همه دوستان خوبم :
امروز هم با یک غزل،یک دو بیتی اومدم ...امیدوارم انتقاد هاتون رو بهم هدیه کنید....
پیشاپیش از همه کسانی که من رو توی این راه کمک میکنند تشکر می کنم.

شعر هم حتی مرا تنها گذاشت

داغ نو بر داغ های ما گذاشت

حجله ها بست و چراغان مجلسی

در حنای سرخ دست ما گذاشت

با غزل با مثنوی با شعر نو

هی مرا در ماتم فردا گذاشت 

دل گرفت از ما و خشتی داد و بعد

بی دل و سرباز در صحرا گذاشت

بیت آخر هم بدون قافیه

عاقبت رفت و مرا تنها گذاشت

* * * * * * * * * * * * * * * * *

هی قلب من و تو را به هم کوک زدند

 این ساز من و تو را چه ناکوک زدند

 از  این  همه  بخیه، عاقبت  ناچارآ

 بر سر در دل، پرچمی از سوک زدند



یکشنبه 13 آبان1386 |

 

از خودم می پرسم جزء کدوم دسته ام ؟؟؟

دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته عمده تقسیم کرده اند :

 آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند ( عمده آدمها . حضورشان مبتنی به فیزیک است . تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند . بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

 آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند ( مردگانی متحرک در جهان . خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته اند . بی شخصیت اند و بی اعتبار . هرگز به چشم نمی آیند . مرده و زنده اشان یکی است .

 آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند ( آدمهای معتبر و با شخصیت . کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند . کسانی که هماره به خاطر ما می مانند . دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم .

 آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم هستند ( شگفت انگیز ترین آدمها . در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم . اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم . باز می شناسیم . می فهمیم که آنان چه بودند . چه می گفتند و چه می خواستند . ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان . اما وقتی در برابرشان قرار می گیریم . قفل بر زبانمان می زنند . اختیار از ما سلب میشود . سکوت می کنیم و غرقه در حضور آنان مست می شویم . و درست در زمانی که می روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم . شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد ....


شنبه 28 مهر1386 |

 

درخواست....

این شعر رو نوشتم تا نقدش کنید...البته اون هایی که توی انجمن منو دیدن میدونن که از انتقاد ناراحت نمیشم پس راحت بنویسید....یه دنیا ممنونم....

 امروز شعر از تو کمی ؟؟؟ه میخواست  

 یعنی که بی وزن و غزل او چاره میخواست

امروز دیدی کودکی خوابش نمی برد

 یعنی به جای مادرش گهواره میخواست

دیروز ها رفتی سراغ گل فروشی

یعنی که او هم از تو یک پروانه میخواست

رفتی میان جمع یاران بی نگاهی 

بر دختری که از تو یک سجاده میخواست

تنها نشستی بر سر خوان گناهان  

یعنی خدا هم از تو یک کفاره میخواست

اما چه کردی نازنین بی شور و بی ساز 

 نفست تو را دیوانه و آواره میخواست....

بند آخر رو عوض کردم  نمیدونم بهتره یا نه اما منتظر نظر شما می مونم....


جمعه 20 مهر1386 |

 

کمی دیر اما لازم...........

با سلام خدمت دوستان خوبم..اول از همه ممنون واسه ملاقاتتون با من....دوم خدمت دوست خوبمون آقا سعید بگم که من فعلا قالب مشخصی واسه شعر هام ندارم یعنی فکر میکنم به اونجایی نرسیدم که این کار رو بکنم هنوز کلی راه دارم اما من هم چند شعر نو و اگه بشه گفت سپید دارم اما این کارم تازه بود و نمیدونم چی شد که غزل گفتم چون شعرهای من خودجوشن....ان شاالله بعدآ براتون شعر نو هم میذارم...

خلاصه اگه اجازه بدین دوباره غزلی رو میذارم که دیروز گفتم.....البته دیره واسه این کار اما میگن ماهی رو هر وقت از آب بگیری می میره...

و فیلمی که سیصد برایش کم است

هزاران هزاران غم و ماتم است

برای من و تو, همه, ما, شما

برای کسی که وطن مادر است

نگاهی به ایران نیانداختند

که ایران همه کورش و نادر است

کجا این پلیدی سزاوار بود

که ایران من دشتی از لاله است

کجا خفته ای رستم پیل تن

که دنیا همه خصم آماده است

کجایی تو ای کورش خفته سیر

که اکنون زمان هشیواری است

عزیزان کمک از برای وطن

که ایران من در سراشیبی است....


پنجشنبه 19 مهر1386 |

 

تنها یک بیت کافیست.......

سلام امروز میخوام این یه بیت رو بنویسم........

چقدر پنجره آسان دروغ می گوید      در آن زمان که پرنده به شیشه می کوبد....

نمیدونم چقدر حرف دلم رو میفهمید اما همین که مینویسم آروم میشم.........


راستی یه نکته من نوشته های خودم رو با رنگ قرمز مینویسم بقیه رنگ ها نوشته های عالی دوستامه....

چهارشنبه 18 مهر1386 |

 

من کیستم؟

نوشته‌ خانم بلقيس سليماني در روزنامه‌ي اعتماد پنجشنبه‌ پنجم مهرماه كه خيلي به دلم نشست :

من کيستم من «دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود. من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم. من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني بيست آگهي تسليت در بيست روزنامه معتبر چاپ مي کنند. من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش- البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند. من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه فقط،بيست و پنج هزار تومان بدهد. من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد. من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند. من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند. من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند. من « ... » هستم، وقتي مادر، من و خواهرهايم را سرشماري مي کند و به غريبه مي گويد «هفت ... » دارد- خدا برکت بدهد. من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند. من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند. من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم( آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.) من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود. من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم. من « ننه » هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم. نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم. من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند. دوستانم وقتي مي خواهند به من بگويند؛ « گه » محترمانه مي گويند؛ «عليا مخدره». من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند. من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم، عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و. . . » هستم. من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي يقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم. من در ادبيات ديرپاي اين کهن بوم و بر؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم. دامادم به من «وروره جادو» مي گويد. حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند. من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم. مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند. من کيستم؟. . . . . . . . .


یکشنبه 15 مهر1386 |

 
نازنين

ما همه از روح دمیده خداییم که امروز هر کدام در گوشه ای از تبعیدگاهمان در تبعیدیم و تنها زمانی میتوانیم به خدایمان نزدیک تر شویم که در کنار هم باشیم تا بخش بزرگ تری از خدایمان باشیم پس بیایید به این تبعید شده بپیوندید....

 

مطالب اخير

آموختم که....

شب زده.....

یاد یاران سفر کرده به خیر.....

برای کوچ پرستویی می نویسم ....

قمار شعر و تنهایی........

از خودم می پرسم جزء کدوم دسته ام ؟؟؟

درخواست....

کمی دیر اما لازم...........

تنها یک بیت کافیست.......

من کیستم؟

 
 

پیوند ها

شاعر توانا کیوان براهنگ

شاعر توانا احمد ارجمندی

شاعر توانا امین احراری

شاعر توانا امیر میرزایی

شاعر توانا محمد سیار

شاعر توانا علیرضا آبروشن

شاعر توانا اصغر معصومی

انجمن طنز شیراز

چتری برای دو نفر

شاعر توانا محمد مرادی

شاعر توانا محمد کاظم کاظمی

شعر و اندیشه اخوان ثالث

حسین پناهی...

سهراب سپهری

صادق هدایت

لبخند ،نيشخند ،زهر خند ،...؟؟؟

تراوشات کثیف ذهن

قلب سیاه (سپید مثل برف)

همچون کرگدن تنها...

علف هرزه....

قالب وبلاگ

 

امکانات جانبی

RSS 2.0

 

Weblog Themes By Pars Theme